تبلیغات
بصیرت آخرالزمانی

میزگرد فلسفه‌شناسی(5)/ عوامل و زمینه‌های مخالفت با فلسفه در جهان اسلام/ با حضور آیت ‌الله محمدتقی مصباح یزدی، استاد حسن ممدوحی، و استاد غلامرضا فیّاضی

میزگرد فلسفه‌‌شناسی (5)

عوامل و زمینه‌های مخالفت با فلسفه در جهان اسلام

با حضور آیت الله محمدتقی مصباح یزدی، استاد حسن ممدوحی،
و استاد غلامرضا فیّاضی

چكیده

این گفت‌‌وگو به مجموعه علل و عوامل مخالفت با فلسفه در جهان اسلام می‌‌پردازد. هرچند می‌‌توان انگیزة بسیاری از مخالفت‌ها با فلسفه را حسن نیّت برخی افراد دانست، اما نباید از سوء نیّت برخی مخالفان و دشمنان چشم‌‌پوشی كرد. مجموعة مخالفت‌‌ها با فلسفه به عنوان یك پدیدة اجتماعی، نیازمند تبیین است. در مجموع، دلیل و انگیزة مخالفت با فلسفه در عالم اسلام، دفاع از اسلام و حفظ كیان آن بوده است. امّا این دلیل برخاسته از مجموعه عللی بوده كه عدم تبیین درست مباحث فلسفی، سطحی‌‌نگری مخاطبان فلسفه، اختلاف بین مكاتب فلسفی، مغایرت برخی مطالب فلسفی با ظواهر آیات و روایات و یا باورها و ارزش‌‌های اسلامی، ترجمة ناصحیح و یا عدم تبیین درست مباحث فلسفی و انتقال نادرست مباحث فلسفی به سایر فرهنگ‌‌ها از جمله عواملی هستند كه دست به دست هم داده و مجموعة مخالفت‌‌ها با فلسفه را به وجود آورده‌اند.

كلید واژه‌‌ها:

تبیین علّی، فلاسفة یونان، مكاتب فلسفی، ظواهر آیات و روایات، مخالفت با فلسفه، فلسفه اسلامی.

معرفت فلسفی: لطفاً بفرمایید ادلّه یا علل مخالفت برخی اندیشمندان مسلمان با فلسفه چه بوده است؟

آیت‌‌اللّه مصباح: پاسخ دادن به چنین سؤالی به صورت قطعی، مضبوط و مستند، دست كم از مثل بنده‌‌ای ساخته نیست، و دقیقاً برایمان روشن نیست كه در صدر اسلام فلسفه چگونه وارد حوزة فرهنگ اسلامی شد و چه مطالبی از فلسفه در محافل علمی و فلسفی شیوع پیدا كرد و متدیّنان و متصدّیان امور علمی و فرهنگی، كه تقریباً به دو دسته تقسیم می‌‌شدند اگر اصحاب حدیث را قسم سومی حساب كنیم، سه دستة آن‌‌ه چه تلقّی‌ای از فلسفه و مباحثی كه از مغرب زمین و یونان نقل شده داشتند. این‌‌ها به درستی برایمان روشن نیستند. گوشه و كنار، از احادیث و تواریخ، از گفت‌‌وگوهایی كه گاهی مطرح می‌‌شدند و سؤالاتی كه از ائمّة اطهار (علیهم‌السلام) می‌‌كردند و حتی این سؤال‌‌ها از زمان امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) شروع شده بودند مثل قضا و قدر و امثال این‌‌ها، نكاتی به دست می‌‌آید كه پاسخی ظنّی می‌توان ارائه كرد، بخصوص اگر این پاسخ را با یك تحلیل همراه كنیم تا جواب تحلیلی بدهیم كه قابل قبول‌‌تر باشد. مفروض چنین است:

عامل اوّل، مخالفتی است كه از سوی مسلمانان با فلسفه شده و قطعاً برای حسن نیّت و دفاع از اسلام بوده است. نفی استثنا نمی‌‌كنیم. شاید گوشه و كنار، دلایل دیگری هم باشند، ولی حسن ظنی كه ما به دانشمندان اسلامی داریم این است كه به هر صورت، به عنوان دفاع از اسلام و جلوگیری از انحراف در فكر اسلامی و التقاط در عقاید اسلامی با فلسفه مخالفت می‌كردند، ولی همیشه حسن نیّت كافی نیست. برای اینكه انسان مسیر صحیحی را طی كند، باید شرایط خاص كار را هم در نظر بگیرد. وقتی انسان دربارة فكری كه مفرض این است كه فكر بیگانه‌‌ای است، قضاوت می‌كند، اول باید سعی كند فكر را درست، آن‌‌طور كه گوینده در نظر داشته است، بشناسد و تشخیص دهد تا مطمئن شود كه مقصود گوینده چه بوده و متقابلاً در بستر فرهنگ و منابع اسلامی، جای مناسبش را پیدا كند كه در مقابل آن، آیا در منابع اسلامی، چیزی مخالف این اندیشه وجود دارد یا نه. پس از اینكه انسان اطمینان پیدا كرد كه مراد متكلّم چه بوده و مطمئن شد كه این مطلب با مبانی، منابع، عقاید و معارف اسلامی سازگار نیست، باید درصدد پاسخ‌‌گویی برآید، آن هم به روش معقول و مقبول. ما احتمال می‌‌دهیم كه ‌مخالفت با فلسفه از صدر اسلام شروع شده است، البته در زمان امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) روشن نیست كه اصلاً لفظ «فلسفه» وجود داشته و به كار می‌‌رفته است یا نه، ولی بعدها هم دهریان، هم مانویان و هم زنادقه و در زمان خلفای بنی‌عبّاس، بخصوص در زمان مأمون، كتاب‌های فلسفه ترجمه شدند و فلسفه‌‌ به این اسم شناخته شد.

ممكن است یكی از علل اینكه دانشمندان اسلامی با این فلسفة وارداتی مخالفت كردند، این باشد كه آن افكار درست تبیین نشدند و طبیعی است كه وقتی علمی اصطلاحات پیچیدة دور از ذهن و دور از فهم متعارف دارد، درك درست مضمون آن و مراد كلام و مراد گوینده‌‌اش آسان نباشد، و مترجمانی كه آن را از زبان دیگر و از فرهنگ دیگر نقل كرده‌‌اند، نتوانسته باشند مراد گویندگان اصلی را درست تبیین كنند و معادل‌‌های گویایی برایش پیدا كنند. این محتمل است. البته دلیل متقنی برای مطلب نداریم، اما حدس بعیدی هم نیست كه چنین اتفاقی افتاده باشد.

عامل دوّم، برخورد سطحی و ساده با این‌گونه مطالب از سوی اندیشمندان مسلمان است. احتمال می‌دهیم كه این امر به دلیل كاستی‌های موجود در نقل مطالب واقع شده باشد؛ مطالب درست نقل نشده باشند. از سوی دیگر، این‌‌ها خیلی سطحی با آن‌ برخورد كردند و شاید دنبال این نرفتند كه مقصود اصلی گویندگان آن را درك كنند و چه بسا احتیاج داشت به اینكه چون اصطلاحات خاصی در آن بود، نزد یك استاد بروند و آن‌ها را بخوانند و تفسیرش را سؤال كنند. ولی چه بسا در بعضی از موارد این كارها انجام نشد و همین كه اصطلاحی به گوش آنان می‌خورد، آن را به همان مفهوم عرفی در ذهن خود حمل می‌كردند و این موجب سوء تفاهم شد.

عامل سوم این است كه، مكاتب فلسفی مختلف بودند؛ گاهی مطلبی از فلسفه‌‌ای یا فیلسوفی نقل می‌‌شد كه با نظر فلاسفه دیگر تفاوت داشت، امّا اتفاقاً آن مترجم یا ناقل به خاطر اینكه گرایش خاص خودش را داشت، وقتی كتابی به دستش می‌رسید و مطلبی در آن نوشته شده بود كه آن مطلب فی حد نفسه غلط بود، به خاطر مسامحة در نقل، آن مطلب غلط به عنوان فلسفه شناخته می‌شد و در محافل علمی و فرهنگی منتشر می‌شد؛ وقتی سؤال می‌كردند كه از كجا آمده؟ در قرآن كه نیست، در كلام پیامبر هم نیست، پس چیست؟ می‌گفتند: فلسفه است. به همین دلیل، از ابتدا، فلسفه به عنوان این‌‌گونه افكار شناخته می‌شد. به هر حال، می‌‌دانیم كه بعضی از حرف‌‌هایی كه حتی فلاسفة مشهور و بزرگان فلاسفة یونان می‌زدند، به گونه‌ای نبود كه صد در صد با مطالب اسلام موافق باشد، شاید گاهی هم صد در صد مخالف بود، ولی وقتی این مطالب نقل می‌‌شدند، در میان همة مسایل مطرح در این گرایش علمی (فلسفه) و مطالب جدید، آنچه جلب توجه می‌‌كند نظریاتی هستند كه مخالف با عقاید اسلامی‌اند و در نتیجه، فلسفه به همین عنوان شناخته می‌‌شود. این مطلب از كجا آمده؟ از فلسفه؛ سخن فیلسوفان است. پس فلسفه چیزی است كه مخالف با عقاید دینی است! می‌توان حدس زد كه این چند عامل دست به دست هم داده و سابقة بد و زمینة نادرستی از فلسفه در میان بسیاری از اندیشمندان مسلمان به وجود آورده‌اند.

معرفت فلسفی: مجموعة مخالفت‌‌ها با فلسفه به عنوان یك پدیدة اجتماعی، نیازمند تبیین است. در علوم اجتماعی، وقتی به تبیین مباحث اجتماعی می‌‌پردازند، هم از دلیل بحث می‌‌كنند و هم از علت. برداشت ما از سخنان حضرت استاد این است كه دلیل مخالفت با فلسفه در عالم اسلام، دفاع از اسلام و انگیزة حفظ كیان اسلام بوده است، اما این دلیل برخاسته از مجموعة عللی بوده است: عدم تبیین درست مباحث فلسفی، سطحی‌‌نگری مخاطبان فلسفه، اختلاف بین مكاتب فلسفی و برخی مطالب فلسفی كه مخالف با باورها و ارزش‌‌های اسلامی بوده‌اند.

آیت‌‌اللّه مصباح: اگر منظور از «دلیل» را «انگیزه» بدانیم، در نكته‌‌ای كه ابتدا عرض كردم بدون شك، انگیزة مخالفت‌‌ها، حفظ اصالت فكر اسلام، دفاع از اسلام، جلوگیری از التقاط و مانند این‌‌ها بود. سایر چیزها را می‌توانیم از علل بشماریم. اما به اصطلاح دیگری، می‌‌توان «علل» و «ادلّه» را از همدیگر تفكیك كرد: از چند موردی كه عرض كردم، سوء نقل و عدم دقت را می‌توان از جملة علل در نظر گرفت و نادرستی بعضی از افكار فلاسفه را از دلایل این مخالفت برشمرد. این بستگی دارد به آنكه «دلیل» و «علت» را چگونه تعریف كنیم.

استاد ممدوحی: آنچه را حضرت استاد فرمودند مكفی است، ولی آنچه به نظر بنده می‌‌رسد این است كه اگرچه اسم «فلسفه» در صدر اسلام نبوده، اما بسیاری از مضامین آن وجود داشته است؛ مثلاً، در نهج‌‌البلاغه، امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) «جوهر» و «عرض» را معنا می‌‌كند، یا مثلاً، بعضی چیزها را از مبدأ متعال دفع می‌كند: «و بتجهیره‌‌ ‌الجواهر عُرفَ‌ اَن لاجوهرَ له و بتعیینه العین عُرفَ ان لا عینَ له.» از این معلوم می‌‌شود كه مقولات فلسفی همان ‌‌وقت هم مطرح بوده كه خود امیرالمؤمنین(علیه‌السلام) آن‌ها را ذكر كرده است. البته، «تجهیر‌‌الجواهر» یا «تعیین العین» از بركات ادبی نهج‌‌البلاغه است، اگرچه ممكن است به اسم، به عنوان مباحث فلسفی شناخته نشود. ردّ دهریان (مثل صائبان) هم در روایات امیرالمؤمنین (علیه‌السلام) نقل شده است. پس فلسفه كمابیش در اوایل مطرح‌ بوده، اگرچه اسم «فلسفه» را نداشته است. به تدریج، پس از انتقال فلسفة یونان علتش فلسفة یونان بوده یا به هر حال، چیزی دیگر برخی از دهریان به صورت علنی در مقابل اسلام ایستادند؛ مثل ابوشاكر دیسانی، ابن ابی‌العوجاء و ابن‌‌مقفّع، كه همین ذهنیت مسلمان‌‌ها را نسبت به این فن مشوب كرد، به طوری كه هر وقت می‌‌گفتند «فلسفه»، از آن «دهریه» تلقّی می‌شد. این موجب می‌‌شد كه احتیاطی در علمای مسلمان آن روز انجام بگیرد و به همین دلیل، برخی هم علی‌‌الاطلاق فلسفه را به «الحاد» و «زندقه» و مانند آن متهم می‌كردند. در روایات هم در بعضی جاها، فلسفه طرد شده كه البته سند بعضی از این احادیث ضعیف است. سند بعضی از آن‌‌هایی هم كه تا حدودی قابل اعتنا بود، ناظر به مطالبی بوده كه به عنوان دهریان و فیلسوف زمان شناخته می‌شدند؛ مثلاً، كندی، كه به «فیلسوف عرب» معروف بود، اگرچه با اشارة امام (علیه‌السلام) مسلمان و هدایت شد، ولی ابتدا تناقضات القرآن را نوشت.

اما همان‌گونه كه استاد محترم فرمودند، اینكه گاهی برخی علما در این زمینه‌‌ها از خودشان اگر نگوییم تنگ‌‌نظری احتیاط زیادی نشان می‌‌دادند؛ البته احتمال بدی نقل و احتمال تلقّی خاص آن‌‌ها در این زمینه مؤثر بوده ولی جلوگیری از آن‌‌ها فوایدی هم داشته است: اجازه نمی‌‌دادند كه افراد یله و رها هر چه می‌‌خواهند بگویند؛ متفكران این باب، از ترس اینكه مبادا متهم شوند، قدری احتیاط می‌كردند و علت اینكه فلسفة ما به صورت فلسفة غربی در نیامده و فرد محور نشده این بزرگان در حرف زدن و ابراز عقیده و فكر كردن، احتیاط بیشتری از خود نشان دهند. بنابراین، از زمانی كه فلسفه وارد حوزة اسلامی شد، در بین فلاسفة مسلمان، حرفی كه تعارض و تعاند داشته باشد، یا نداریم یا خیلی‌كم داریم؛ گرچه همان‌‌ها را هم بعضی‌‌ها نپسندیده‌اند وتلقّی به‌خلاف‌كرده‌اند، اما همان احتیاطاتی‌كه بعضی از علما می‌‌كردند، در جلوگیری از اینكه هر كس هر چه خواست بگوید، بی‌‌تأثیر نبود. ولی در هر حال، تنگ‌‌نظری‌‌هایی هم وجود داشت. متأسفانه بعضی‌‌ها خودشان را معیار معارف الهی و اسلامی می‌‌دانند؛ مثل اینكه هر چه من نفهمیدم، پیامبر هم آن را نگفته، یا خلاف گفتة پیامبر است؛ توجه نمی‌‌كردند كه فلان مطلب مخالف ذهن آن‌هاست، نه مخالف دین. فرض كنید وقتی قرآن می‌‌گوید معاد چنین است، نمی‌‌توان در مقابل آن ایستاد و طعنه زد. اما اگر گفت قرآن دربارة معاد این گونه می‌گوید، من این را استظهار می‌كنم، استظهارات از قرآن الی ماشاءالله زیادند. نمی‌توان شخصی را به محض آنكه خلاف استظهار دیگری حرفی زد، متهمكرد. این تنگ‌‌بینی و تنگ‌‌نظری‌ها بود و ضرر آن هم كم نبود، اگر چه منفعت یك‌طرفه هم داشتند. در هر حال، سرّ اختلاف علمای اسلام با فلسفه، این است كه از فلسفة آن وقت، با وجود ملحدان و منكران، تلقّی نوعی ضدیت با دین می‌‌كردند. این بر خلاف آن چیزی است كه در اروپا اتفاق افتاد. آن‌‌ها در حقیقت دیدند كه یك سلسله مسائلی از فلسفه آمده كه با ضروریات دین ناسازگاری صددرصد دارد. در نتیجه، از فلسفه تلقّی الحاد كردند.

نكتة دیگر هم همین است كه استاد محترم فرمودند كه مطالب درست ترجمه نشده بودند و گاهی هم تلقّی‌‌ها ضعیف بودند.

استاد فیّاضی: برای‌مجسّم‌كردن ‌بیانات‌ دو بزرگوارعرض می‌كنم‌كه وقتی حتی به امروزی‌‌هایی كه با فلسفه مخالفت می‌‌كنند نگاه می‌‌كنیم، می‌‌بینیم یكی از عواملی كه این‌‌ها با فلسفه مخالفت می‌‌كنند انگیزه‌‌ای است كه خلفای جور از آوردن فلسفه داشتند. آن‌‌ها فلسفه را به جامعة اسلامی آوردند، نه به قصد خیر، بلكه برای اینكه مكتبی را افتتاح كنند كه افراد طالب علم و كسانی را كه اهل تفكر و تأمّل بودند دور خود جمع كنند و مكتبی در مقابل مكتب اهل‌‌بیت (علیهم‌السلام) تاسیس كنند. حتی امروز هم كسانی كه با فلسفه مخالفت می‌‌كنند، انگیزه‌‌ای را كه آن‌‌ها از آن كار داشتند، مطرح می‌‌كنند و می‌‌گویند: این علمی است كه برای بستن درِ خانة اهل‌‌بیت (علیهم‌السلام) آمده است و به این نكته توجه نمی‌‌كنند كه ما باید با زبانی با دشمنان صحبت كنیم كه بین ما و آن‌ها، مشترك باشد. نمی‌‌توانیم با لسان آیات و روایات با كسانی كه در مكتب اهل بیت(علیهم‌السلام) شك دارند و یا حقّانیت آن را منكرند احتجاج كنیم، باید مجهز به علمی باشیم تا بتوانیم با كسانی كه در آن علم ورزیده هستند، با شبهاتی كه معاندان اسلام و یا شكاكان و لاادریون در مورد حقّانیت اسلام دارند روبه‌رو شویم. به این توجه نمی‌‌شود، فقط به خاطر انگیزه‌‌ای كه یقیناً ما هم قبول داریم انگیزة سوئی بوده است، با این حكم مخالفت می‌كنند. بنی‌‌امیّه در زمان مأمون رسماً مكتبی تأسیس كردند و افكار فلسفی در میان مسلمان‌‌ها رواج پیدا كرد. این‌ها صرفاًَ به این دلیل كه فلسفه و این علم توسط دشمن از یونان به عالم اسلام آورده شده، با آن مخالفت و مبارزه می كنند.

علت دیگر این است كه، درفلسفه آرائی وجود دارند كه با آیات و روایات مخالفند. همان‌‌گونه كه جناب آخوند در مشاعر می‌‌فرماید: روایات ما در مورد اینكه روح بر بدن تقدّم دارد، در حدّ تواتر است. این‌ها از یك‌سو، حرف روایات را می‌‌بینند؛ از سوی دیگر، حرف فیلسوف را كه می‌گوید: روح قبل از بدن وجود نداشته است و نمی‌‌تواند وجود داشته باشد. یا در مسئلة ازلیّت عالم، «ازلیّت عالم» یعنی اینكه وقتی خدای متعال از ازل بوده است، به دلیل استحالة انفكاك معلول از علت، پس عالم هم بوده است. اگرچه این عالم نبوده، اما به هرحال، مخلوق وجود داشته است. این موجب می‌‌شود كه آن‌‌ها فلسفه را به عنوان یك علم ضد دین تلقّی كنند.

عامل دیگر هم توهّم مخالفت بعضی از آرای فلسفی با آیات و روایات است؛ مثل شبهة ناسازگاری استحالة اعادة معدوم با معاد. حتی همین امروز هم عدة زیادی می‌‌گویند: فلاسفه به اشتباه گفته‌اند: اعادة معدوم محال است. اگر این محال باشد، معاد هم باید محال باشد، در حالی كه به روشنی تبیین شده است كه استحالة اعادة معدوم هیچ ربطی به معاد ندارد، نه معاد جسمانی و نه روحانی. فلاسفة ما به معاد جسمانی معتقدند، به معاد روحانی هم معتقدند و تخالفی هم بین استحالة اعادة معدوم و اعتقاد به معاد نمی‌‌بینند. كسی كه به نظر فلاسفه به بحث اعادة معدوم بپردازد و به چیزی كه آن‌ها می‌‌گویند برسد، برایش روشن می‌‌شود كه مسئلة اعادة معدوم هیچ ربطی با اعتقاد به معاد ندارد. ولی در عین حال، آن‌‌ها هنوز این توهّم را دارند؛ همان‌‌گونه كه برخی از علمای بزرگ ما قبل از این هم این گونه می‌پنداشتند.

بنابراین، علت مخالفت می‌‌تواند یكی از این سه امر باشد كه عرض كردم، كه حتی امروز هم هست: یكی، نقل فلسفه به عالم اسلام توسط دشمنان واقعی اسلام. دوّم، مخالفت برخی آرای فلسفه با ظواهر آیات و روایات. سوّم، توهّم مخالفت بعضی از آرای فلسفی با اعتقادات دینی. این‌ها علاوه بر جهاتی هستند كه استادان محترم بیان فرمودند.

آیت‌الله مصباح: بحث بنده دربارة آغاز مخالفت با فلسفه در صدر اسلام بود. امّا اینكه بعدها چه عللی به آن اضافه شد و یا كم شد، چه تحوّلاتی در تعامل با فلسفه پدید آمد، آن بحث دیگری است. ما می‌‌دانیم كه در اسلام، فیلسوفان مسلمان از عالم دیگری نازل نشده‌‌اند، همین دانشمندان اسلامی بودند كه برای تحقیق در مسائل اعتقادی و پاسخ به شبهات، به این مسائل پرداختند و به عنوان فیلسوف در اسلام مطرح شدند. تا زمان مأمون و اندكی پس از آن، چیزی به نام «فلسفة اسلامی» وجود نداشت، غالباً ترجمه‌‌هایی بود كه از فلسفه‌‌های غربی وارد فرهنگ اسلامی شده بود و احیاناً فلسفه‌‌های شرقی را كه توسط ابن‌مقفّع، زنادقه، صابئان یا مانویان وارد شده بودند، «فلسفه» می‌گفتند. بعدها كم‌‌كم دانشمندان اسلامی به بحث دربارة اعتقادات از راه عقلی پرداختند و یا تعلیقاتی بر فلسفه‌‌های آن‌‌ها نوشتند و در این زمینه كتاب‌‌هایی به وجود آمدند، كم‌‌كم چیزی به نام «فلسفة اسلامی» شكل گرفت. بنابراین، اینكه بگوییم: چرا با فلسفة اسلامی مخالفت كردند، این تعبیر صحیحی نیست، مخالفت‌‌ها از اصل با چیزی شروع شد كه «فلسفه» نامیده می‌‌شد، و پسوند «اسلامی» نداشت.

مطلب دوم اینكه همان‌گونه كه عرض كردم مخالفت‌ها با مجموعه افكاری بود كه در آن‌ عقاید و افكار نادرست وحتی افكار ضد دینی هم وجود داشت. این مجموعه را «فلسفه» می‌گفتند و آن‌ها با این مجموعه مخالفت می‌‌كردند. امّا اگر «فلسفه» را به صورت صحیحی تعریف كردیم و تنها به مصادیق خارجی (به افكار موجود یا افكار رایج یا افكار وارداتی) به عنوان مشیر اشاره نكردیم، این درست است كه بگوییم اصلاً فلسفه یعنی چه؟ اگر ما «فلسفه» را به این‌صورت فلسفه بنامیم یا حكمت یا كلام یا هر چیز دیگری، فرقی نمی‌كند تعریف كنیم: علمی كه با روش عقلی دربارة حقایق موجودات بحث می‌‌كند؛ مثل فقه كه دربارة احكام مكلّفان و وظایف آن‌ها بحث می‌‌كند. این معنایش آن نیست كه افكار و پاسخ‌‌های خاصی كه به این مسائل داده می‌شوند، اسمشان فلسفه است. هر پاسخی كه با روش تعقّلی به این سؤال‌‌ها داده شود نامش «فلسفه» است، یا هر تلاشی كه كسانی برای حل این مسائل با روش عقلی و از راه برهان انجام دهند، نامش «فلسفه» است. اما اینكه جوابش چه باشد، مثل همة علومی كه بین صاحب‌‌نظران در آن‌ها اختلاف است، جواب‌‌ها متفاوت خواهند بود.

در فقه، در همین عصر خودمان، دربارة یكی از مسائلی كه حاجت روزمرّة مسلمانان است، دو تن از مراجع بزرگ‌ شیعه، كه از نظر علم و تقوا كم‌‌نظیر بودند، در یك زمان، بحث می‌‌كردند:

مرحوم آقای ‌بروجردی رضوان‌‌اللّه علیه در صحن حرم مطهّر حضرت معصومه علیها السلام دربارة نماز جمعه بحث می‌‌كردند و تقریباً نظرشان این بود كه نماز جمعه مجزی نیست و اگر خوانده شود، باید به احتیاط واجب، نماز ظهر هم خوانده شود. در همان روز، ساعت بعد در مدرسة فیضیه، مرحوم آیة‌‌اللّه خوانساری ـ رحمه الله علیه دربارة نماز جمعه بحث می‌‌كرد و نظرشان این بود كه نماز جمعه واجب عینی است، البته به صورت احتیاط واجب. این هر دو فقیه هستند؛ هم آن كسی كه نماز جمعه را به مرز ترك می‌رساند و هم كسی كه آن را به حدّ وجوب می‌رساند، هر دو اهل تفقّه هستند. حال اگر كسی با نظر یكی از این مراجع مخالف بود، نمی‌‌تواند بگوید: من با فقه مخالفم. هم این فقه است و هم آن. بحث دربارة احكام شرعی و وظایف مكلّفان با اصول روش فقاهت، اسمش «فقه» است. اما اینكه حكم مسأله واجب بشود یا حرام، این دخالتی در فقه بودن ندارد. هر دو فقه هستند؛ هم آنكه می‌‌گوید نماز جمعه واجب است كار فقیهانه كرده، هم آنكه كه می‌‌گوید نماز جمعه حرام است. بعضی از بزرگان هم در همان زمان نظرشان این بود كه اصلاً نماز جمعه حرام است!

فلسفه ‌هم همین‌‌طور است. فلسفه ‌علمی است كه بحث می‌‌كند دربارة حقایق‌ موجودات. اینكه آن را چگونه تعریف كنیم، احكام كلیة وجود یا احكام ماورای طبیعی، به هر حال، دربارةحوزةخاصی ازحقایق‌با روش‌تعقّلی‌بحث‌می‌كند؛ یعنی به‌اصول موضوعه‌‌ای كه از ادیان یا اشخاص یا از اخبار عقلی گرفته شده باشد استناد نمی‌‌كند، بلكه فقط به دلیل عقلی استناد می‌‌كند. ممكن است در استدلال اشتباه صورت بگیرد و دلیل صحیحی اقامه نشود، ولی فیلسوف به هر طرفی مایل شود و هر نظری بدهد، فلسفه است؛ چون تلاشی است انسانی در جهت شناخت حقایق با روش خاص عقلی. اینكه نتیجه‌‌اش چه بشود، دخالتی در تعریف فلسفه ندارد. اگر كسی با این روش حدوث عالم را اثبات كند كار فیلسوفانه كرده، اگر اثبات قِدم عالم بكند، باز هم كار فیلسوفانه كرده است. اینكه كدام‌یك از این‌ها درست است، بحث دیگری است. این به معنای آن نیست كه كسی كه قایل به حدوث است فیلسوف است، و كسی كه قایل به قِدم است فیلسوف نیست یا بر عكس. ملاك فیلسوف بودن این است كه روش بحثش، روش بحث عقلی باشد. بله، اگر كسی گفت: من به استناد فلان آیه یا روایت، قایل به حدوث عالم هستم، این دیگر كار فیلسوفانه نیست، اما اگر به استدلال عقلی استناد ‌‌كند، به هر طرفی تمایل پیدا ‌‌كند این كارش فلسفی است.

بنابراین، آنچه متكلّمان ما آورده‌اند، آنچه در روایات و حتی آنچه در قرآن كریم برای اثبات عقاید از راه برهان عقلی آمده، این‌‌ها همه فلسفه هستند. برهان‌هایی كه ما در قرآن برای وجود خدا، توحید، اثبات صفات خدا و معاد داریم این‌‌ها فلسفه هستند. مگر فلسفه چیست؟ «تلاش برای حل مسائل مربوط به حقایق موجودات با برهان عقلی.» اگر تعریف فلسفه این است، بخشی از قرآن و بخشی از نهج‌‌البلاغه فلسفه است، و بخش‌‌های بسیاری از روایات امام صادق (علیه‌السلام) و امام رضا (علیه‌السلام) فلسفه است. حتی اگر كسی با روش عقلی فلسفه را ردّ كرد، آن هم فلسفه است. در واقع، او فلسفه را ردّ نكرده بلكه نظر فیلسوفی را ردّ كرده است. جملة بسیار حكیمانه و معروفی از ارسطو هست كه می‌گوید: «اگر می‌‌بایست فیلسوفی كرد، باید فیلسوفی كرد. اگر نباید فیلسوفی كرد باز هم باید فیلسوفی كرد!» یعنی كسی كه می‌‌خواهد عقاید فیلسوفان را ابطال كند باید بحث عقلی بكند، راه دیگری ندارد. این خود فلسفه است. بنابراین، اگر فلسفه را این‌گونه تعریف كنیم، بسیاری از شبهات خود به خود مطرح نمی‌‌شوند، مخالفت‌‌هایی كه با فلسفه می‌‌شوند با مجموعه افكار عینی خارجی است. در واقع، فلسفه عنوان مشیر می‌‌شود؛ یعنی آن عقاید، این افكار، یا آن كتاب‌‌ها، و چون در هر مجموعه‌‌ای طبعاً فكر نادرست هم هست، با آن مخالفت می‌كنند. اصلاً كدام كتاب فقهی داریم كه در آن فتوای نادرست نباشد؟ پس همان طور كه مخالفت با رأی یك فقیه، مخالفت با فقه نیست، بلكه مخالفت با یك فقیه است. در مورد فلسفه هم این امر صادق است؛ یعنی مخالفت با آنچه در این كتاب‌‌های فلسفی نوشته شده، مخالفت با صاحبان كتاب‌‌هاست، نه با این علم. این علم برای اثبات حقایق از راه برهان عقلی هر كاری بكند، «فلسفه» است؛ اسمش «كلام» باشد، «جدل» باشد، «فقاهت بالمعنی الاخص» باشد، هر چه بنامیم فرقی نمی‌‌كند. اگر زمانی با فلسفه، حتی با لفظ «فلسفه»، مخالفت شد باز هم این دلیل بر مخالفت با فلسفه نمی‌‌شود، برای اینكه این ناظر به افكار موجود است.

معرفت فلسفی: آیا می‌‌توانیم یكی از علل یا ادلّة مخالفت با فلسفه را رویكرد منفی به روش تعقّلی و استدلالی و برهانی بدانیم و بگوییم یكی از عوامل یا ادلّه این است كه دست ما از رسیدن به حقایق امور كوتاه است؟

آیت‌‌اللّه مصباح: به علل و عوامل مخالفت با فلسفه در آغاز ورود آن به اسلام اشاره شد. در اینجا می‌‌توان در ادامه، به علل دیگری اشاره كرد؛ از جمله نكته‌‌ای كه جناب آقای فیّاضی اشاره كردند كه انگیزة كسانی كه به ترجمة و یا ترویج كتاب‌‌های فلسفی در عالم اسلام پرداختند، مورد سؤال و مناقشه است. شاید با اطمینان قابل توجهی بتوان گفت: بنیانگذاران این كار قصد قربت نداشتند. در عریان‌‌ترین تعبیر، می‌توان‌ گفت: آن‌ها می‌‌خواستند درمقابل اهل‌‌بیت (علیهم‌السلام) دكّانی باز كنند و وسیله‌‌ای فراهم نمایند كه مردم را از اطراف اهل‌‌بیت (علیهم‌السلام) پراكنده كنند؛ چون یكی از عوامل نفوذ اهل‌‌بیت(علیهم‌السلام) در بین مردم، علومشان بود. آن‌‌ها می‌‌خواستند كسانی را مطرح كنند كه علوم دیگری داشتند تا انحصار را از اهل‌‌بیت (علیهم‌السلام) بگیرند. طبعاً طرفداران اهل‌‌بیت(علیهم‌السلام) به چنین انگیزه‌‌های شیطانی پی می‌بردند و درصدد دفاع برمی‌‌آمدند. راه ساده‌‌اش این بود كه می‌‌گفتند: شما می‌‌گویید این علوم صحیح هستند. نه، این‌‌ها علوم صحیح نیست، حتی ضد دین هستند. در گوشه و كنار هم نكاتی پیدا می‌كردند كه در این علوم این‌اشكالات بود، این‌ها باقرآن مخالف و با دین مخالف هستند و مورد قبول اهل‌‌بیت (علیهم‌السلام) هم نمی‌‌توانند باشند، چه رسد به اینكه رقیبی برای اهل‌‌بیت(علیهم‌السلام) باشند. این عامل در صدر اسلام نبود. بعدها تا زمان مأمون به تدریج، بیشتر رواج پیدا كرد و در زمان خلفای بنی‌‌امیّه برای ترجمه‌‌ اقداماتی صورت گرفت و با تأسیس «بیت‌‌الحكمه» در زمان مأمون رواج بیشتری یافت. این می‌‌تواند عاملی برای مخالفت با فلسفه باشد.

عامل دیگر این است كه كسانی كه تازه با فلسفه آشنا شده بودند و تحت تأثیر بعضی از خلفا و اطرافیانشان قرار گرفته بودند، وانمود می‌‌كردند كه ما می‌توانیم بسیاری از مسائل را بدون نیاز به دین حل كنیم و این شبهه را ایجاد می‌‌كردند كه ما در كنار دین، عامل دیگری هم داریم كه معلوم نیست ارزشش كمتر از دین باشد و بسیاری از حقایق را بیان می‌‌كند. بنابراین، نیازی به دین نداریم، و حتی اگر در جایی با ظواهر دین مخالفت هم پیدا كرد، آن مقدّم است. این موضوع برای كسانی كه تعصّب دینی داشتند عاملی تحریك‌‌كننده بود و می‌گفتند: ما هرچه نیاز داریم خدا در قرآن بیان فرموده و پیامبر و اهل‌‌بیت علیهم‌السلام بیان كرده‌اند؛ به افكار دهریان، كفّار، بت‌‌پرستان و كسان دیگری كه یهودی و مسیحی‌اند، احتیاجی نداریم. هرچه می‌‌خواهیم در قرآن هست و یا می‌توانیم از سنّت به دست آوریم. این عامل تا امروز هم وجود دارد، بخصوص كه در بعضی روایات هم اشاره به این مطلب هست كه ما هرچه نیاز داشته باشیم در قرآن بیان شده، خداوند نیازهای انسان‌‌ها را به وسیلة پیامبر بیان نموده و این دست‌كم اطلاقش راه را برای این ادعا باز می‌گذارد كه ما حتی برای براهین عقلی در اعتقاداتمان هم می توانیم به خود كتاب و سنّت استناد كنیم. من خودم با اشخاصی در همین زمینه بحث كرده‌ام یا سخنانشان را شنیده‌ام. سؤال می‌‌شود: آیا شما خدا را با برهان اثبات می‌كنید یا با كلام پیامبر؟ آیا ما اصلاً احتیاجی به فلسفه و برهان عقلی، حتی كلام، نداریم؟ یكی از جواب‌‌هایشان این است كه بله، ما به دلیل عقلی احتیاج داریم، اما دلیل عقلی در خود قرآن آمده است. آن دلیل عقلی را كه در قرآن و در كلام امام آمده است، می‌‌پذیریم، و همین برای ما كافی است و احتیاجی نداریم كه برویم دلیل عقلی دیگری برای خودمان دست و پا كنیم و از دیگران یاد بگیریم. صرف‌‌نظر از آنكه خود این مطلب یك حرف متعصّبانه‌‌ای است، اگر واقعاً دلیل عقلی در این حدّ اعتبار دارد كه در قرآن هم به دلیل عقلی استناد شده است، فرض كنید می‌فرماید: «لَوْ كَانَ فِیهِمَا آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتَا»(انبیاء:22)، یا استدلال می‌‌كند كه اگر راست می‌‌گویید دلیل بیاورید: «فهاتوا بُرْهَانَكُمْ إِن كُنتُمْ صَادِقِینَ.» (بقره: 111)، معنایش این است كه اگر شما برهانی آوردید، ثابت می‌‌شود كه حق با شماست، نه برهانی كه من به شما یاد بدهم. ولی به هر حال، كسانی كه این حالت روانی خاص (تعصّب) را داشتند، این مطلب را بیان می‌كردند كه ما اگر به دلیل عقلی احتیاج داشته باشیم، در خود قرآن یا در كلمات اهل‌‌بیت(علیهم‌السلام) آمده است.

از جمله چیزهای دیگری كه به آن تمسّك می‌‌كردند، بعضی روایاتی است كه در مذمّت فلسفه نقل شده، و گاهی فلسفه و تصوّف با هم ذكر ‌‌شده‌اند. این در كتاب حدیقة‌ الشیعه نقل ‌‌شده كه بعضی ادعا می‌‌كنند در نسخة اصلی آن نبوده است. یا از ابن‌‌جمهور احسایی روایت مرسله‌‌ای در همین زمینه نقل شده است. بنده نمی‌‌خواهم درمقام پاسخ‌‌گویی به شبهات باشم، فقط می‌‌خواهم علل مخالفت با فلسفه را عرض كنم.

در مقابل این‌‌ها، باید گفت: شما انصاف بدهید! اگر این روایت می‌خواست یك حكم فقهی مستحبی را بیان كند، شما با این روایت، با سند خودش، می‌خواستید مسئلة انفعال ماء قلیل را اثبات یا نفی كنید، آیا این روایت با این سند در این كتاب برای شما حجّیت شرعی داشت كه انفعال ماء قلیل یا طهارت غسالة استنجا را اثبات كنید؟ برای یك حركت علمی كه در جهت اثبات عقاید اسلامی و پاسخ‌‌ به شبهات كفّار است شبهاتی كه روز به روز و نو به نو مطرح می‌‌شوند و هیچ پاسخی قانع‌‌كننده‌ای برای آن‌‌ها نیست و راهی جز فلسفه نداریم آیا درست است كه همة ابواب را ببندیم و به یك روایت، كه كوچك‌‌ترین مسئلة فقهی را نمی‌‌توان با آن ثابت كرد، استناد كنیم؟ این انصاف است؟ آیا این چیزی است كه اهل‌‌بیت(علیهم‌السلام) به ما آموخته‌‌اند؟ به هر حال، این هم یكی از انگیزه‌‌ها بوده است.

ولی باید انصاف داد كه از این طرف هم عاملی وجود داشته برای اینكه كسانی را از فلسفه دور كنیم؛ آن هم تعصّب بعضی از طرفداران فلسفه بوده است. البته این یك مقدار طبیعی است. وقتی جامعه‌‌ای دو قطبی شد؛ عده‌ای مخالف و عده‌ای موافق، كار طرفین به تعصّب می‌‌كشد و از زمانی كه دو گرایش حادّ در جامعه مطرح شد (طرف‌داری و مخالفت با فلسفه)، طبیعی بود كه طرفین هم برای افكار خودشان بحث‌‌های تعصّب‌‌آمیزی ارائه دهند؛ از جمله اینكه كسانی آن‌‌چنان در توجیه كلام هر فیلسوفی پافشاری می‌كنند كه گویی وحی منزل است، و آن‌قدر در توجیه این كلام اصرار می‌‌كنند كه در فهم و تفسیر آیة قرآن و حدیث دقت نمی‌‌كنند؛ برای اینكه كلام یك فیلسوف را به كرسی بنشانند، بخصوص آنجا كه فیلسوفان مخالفتشان را با همدیگر ابراز كرده‌اند، این فیلسوف به صراحت می‌‌گوید: با حرف آن فیلسوف مخالفم. حرف او را نفی و ردّ می‌‌كند. شخص ثالثی هم كاسه از آش داغ‌تر می‌‌گوید: هر دو درست است؛ هم آن درست گفته، هم این. هر دو را توجیه می‌‌كند! بنابراین، نمی‌‌توان گفت: فیلسوف حرفی گفته كه غلط است. این رفتارهای تعصّب‌‌آمیز، دیگران را از فضای سالم بحث عقلی دور می‌كند. بعضی‌‌ها شبهة اخلاقی دارند، بعضی‌‌ها هم شبهة مسامحه در تحقیق دارند كه آیا این روایات سند معتبردارند یا نه؟ دلالتشان چگونه است؟

ولی بنده تصوّر می‌‌كنم به عنوان یك كلام محكم و مطلبی كه هیچ عاقلی نمی‌‌تواند در آن تردید كند، به علمی نیاز داریم كه بر اساس اصول عقلی، مطالبی را اثبات كند؛ ما نیاز داریم برای اثبات عقایدمان و نیز پاسخ به شبهات اگر بخواهیم از دین و عقاید اسلامی دفاع كنیم در مقابل كسی كه می‌‌گوید من منكر خدا هستم، دلیلی برای اثبات خدا اقامه كنیم. اگر بخواهیم نظام‌‌مند استدلال كنیم، این مجموعه مسائل، موضوعات و محمولاتی دارند و باید از جایی شروع ‌‌شوند و به جایی ختم گردند. این مجموعه می‌‌شود یك علم. این علم اسمش «فلسفه» است، و ما گریزی از آن نداریم. البته در اینجا هم بعضی از متعصّبان در مخالفت با فلسفه پاسخی داده‌‌اند كه ما اصلاً احتیاجی به استدلال نداریم، فطرت خودش كافی است. این شبهه را جداگانه مطرح می‌كنیم.

استاد ممدوحی: سؤالی كه در فرمایش شما بود، دربارة خطا در عقل است: عقل محدود است، پس باید دم نزند. اولاً، ما اگر چنین حرفی را قبول كنیم، باید درِ همة علوم را ببندیم! مگر فیزیكدانان عقلشان صددرصد به تمام حقایق فیزیك رسیده است تا هر چه را می‌گویند درست باشد؟ شیمی‌‌دانان، طبیعی‌‌دانان، دانشمندان همة علوم، آیا عقلشان در آن علوم صددرصد درست است كه ما آن‌‌ها را امضا ‌‌كنیم و بگوییم: عقل در آنجا صددرصد است. در تمام علوم، عقل‌ـ بالاخره محدودیتی دارد، در فلسفه هم محدودیتی دارد. ما نمی‌‌توانیم بگوییم دست و پای عقل بسته است و نمی‌‌تواند چنین حرفی بزند.

ثانیاً، می‌‌توان گفت: دین چهار بخش دارد: یكی احكام كه مربوط به تعبّدیات است و عقل در آن هیچ راهی ندارد. دوّم اخلاق؛ سوّم عقاید؛ چهارم معارف. در مسئلة اخلاق، كه عقل عملی است، انصافاً دین همه‌جا حرف اوّل را می‌‌زند؛ یعنی هیچ فیلسوفی كه حتی در عقل عملی هم تخصص داشته باشد، به گرد قافلة نظام وحیانی نمی‌‌رسد. اصلاً در نظام احكام اخلاقی، حرف اول را ادیان می‌زنند. اما راجع به دو بخش دیگر (كتاب عقاید و معارف) این یك حقیقت مقول به تشكیك است. در آنجا ما هیچ راهی بنابه فرمایش استاد معظّم غیر از اثبات مسائل فلسفی نداریم؛ چرا؟ به این علت كه فلسفه اصلاً از حقایق وجودی بحث می‌‌كند: بسیاری از حقایق عقلانی و معارف و عقاید ما به نظام دینی باز می‌گردند. مثلاً، معاد یك پدیدة وجودی عالم است، نه یك حقیقت تعبّدی، منتها كسی عقلش نمی‌‌رسد، دین از آن پرده برمی‌بردارد. یا مسئلة برزخ یك واقعیت وجودی است، اما كسی عقلش نمی‌‌رسد،وحی و شرع از آن پرده برمی‌‌دارند و زمینه را برای فكر فیلسوف‌باز می‌‌كنند. ظهورحضرت‌مهدی‌(عج) یك پدیدة قهری در حركت نظام اجتماعی است كه باید چنین چیزی واقع شود، هرچند این امر جزئی است و جزو مسائل فلسفی نیست، تعبدّیات هم آثار تكوینی دارند، و تا وقتی چیزی ریشة تكوینی نداشته باشد، وجوب وجود پیدا نمی‌كنند. ما در این بحث نداریم.

اما در بحث عقاید و معارف، همه چیز به حقایق وجودی این عالم و به اطوار وجود برگشت می‌‌كند. معارف دینی به اطوار رشد وجودی انسان برمی‌گردد؛ چون آنچه در معارف پیدا می‌‌شود، به فرمودة استاد علاّمه طباطبائی، مربوط به گونه وجود انسان است؛ یعنی هر بزرگی هر چه را می‌‌یابد، در افق وجود خودش می‌‌یابد. خارج از افق وجود خودش، هیچ اتفاقی نمی‌‌افتد. این مربوط به اطوار وجودی اشخاص است. پس ما در اثبات حقایق عقلانی نه تعبّدیات دینی راهی غیر از فلسفه نداریم. اگرچه فلسفه هم وقتی در افق اسلام و در مدار چرخش اسلام قرار می‌‌گیرد، بسیاری از موضوعات را به عقل ارجاع می‌‌دهد؛ مثل وحی، برزخ، معاد، روح، و بسیاری مسائل كه وحی به خوبی از آنها پرده برمی‌‌دارد و دست فیلسوف را در زمینه‌‌های هستی باز می‌‌گذارد؛ یعنی فیلسوف را از مادی‌‌نگری و محدودیت در حواس پنج‌گانه بیرون می‌‌كشد و در یك سلسله مسائل تعقّلی و با عقلانیت محض، نفس انسانی، معاد و وجود رابطة قطعی بین خدا و خلق را اثبات می‌كند.

بنابراین، اگر بخواهیم عقل را كنار بگذاریم و بگوییم عقل نباید در مدار دین داخل شود، این به معنای تعطیلی بخش عظیمی از دین است. ما راهی غیر از این نداریم كه از عقل‌مدد بگیریم؛ چون حقایق دینی مربوط به گونه‌های‌هستی هستند. اثبات و نفی گونه‌های هستی، هر دو فلسفی است و احتیاج به ‌عقل دارد. امام ‌صادق (علیه‌السلام) هم وقتی با ابن‌‌‌ابی‌العوجاء یا ابوشاكر حرف می‌‌زند، تعبّدی حرف نمی‌‌زند، آن كرسی كه امام صادق(علیه‌السلام) بر آن نشسته، همان كرسی است كه ارسطو شاگرد آن است؛ كرسی عقل محض است، نه عقل تعبّدی.

یك وقت در خدمت بعضی از استادان بودیم، آقایی آمد و گفت: من می‌‌خواهم روایات عقلانی را در اینجا بحث كنم. اتفاقاً آن شخص ذهنش با فلسفه چندان سازگار نبود. من خدمت ایشان عرض كردم: آن جایی كه امام صادق(علیه‌السلام) عقلانی حرف می‌‌زند و با یك فیلسوف و منكر بحث می‌كند با عقل تعبّدی حرف نمی‌‌زند؛ چون او نه قرآن را قبول دارد، نه پیغمبر را و نه امام صادق(علیه‌السلام) را. پس با قدر مشترك بین خودش و او حرف می‌‌زند، و قدر مشترك بین او و امام صادق(علیه‌السلام) نظام عقلانی اوست. بنابراین، اگر روایاتی هم در زمینه‌‌های عقلانی داریم كه زیاد داریم ـ یعنی روایاتی كه مربوط به معارف هستند، باید در آن‌ها درست تحقیق شود. تعداد آن‌ها كمتر از روایات مربوط به فقه هم نیست. اگر صحیفة سجادیه را تقطیع كنیم و به صورت روایت‌‌های یك خطی و دو خطی درآوریم، خدا می‌‌داند چقدر از روایت‌‌های حضرت امام سجّاد(علیه‌السلام) عقلانی است و باید اذعان كرد كه آن امام هم بر این كرسی نشسته است؛ یك كرسی كه صدها افلاطون و ارسطو از آن ساخته شده‌اند و ابن‌سیناها از آن برآمده‌اند، و فارابی‌‌ها تربیت كرده است.

استاد فیّاضی: با استفاده از بیانات استادان، این طور به نظر می‌رسد كه بین دین و فلسفه در حقیقت رابطة عموم و خصوص من وجه است؛ به معنای اینكه دین را مجموعه‌ای از آنچه در كتاب و سنّت آمده، منظور كردند و فلسفه را به معنای بحث از هستی به روش عقلی. با توجه به اینكه دین تشریعیاتی دارد، از حیث اینكه امر تشریعی اعتباری شرعی است ـ مثل اینكه باید نماز صبح را دو ركعت خواند، نماز مغرب را سه ركعت خواند، باید ماه رمضان را روزه گرفت این‌‌ها چیزهایی هستند كه عقل در آن‌‌ها راه ندارد؛ «اِنّ دینَ ‌‌اللّه لا یُصابُ بالعقول» قدر متیقّن همین چیزهاست و شاید هم به خصوص همین‌ها ناظر باشد؛ چون این جمله در این مقام‌‌ وارد شده است، در مقابله با فقیهانی كه در فقه به معنای اخصش فتوا می‌‌دادند و واجب و حرام و احكام فقهی را بیان می‌‌كردند. بنابراین، ائمّة اطهار(علیهم‌السلام) این‌‌طور فرمودند. روشن است كه در اینجاها عقل راه ندارد و تا آخر دنیا هم اگر عقل تامّل كند، نمی‌تواند به این نتیجه برسید كه چرا نماز صبح دو ركعت است و نماز مغرب سه ركعت. اینجا جایی است كه فلسفه یعنی بحث از حقایق هستی با روش عقلی راهی ندارد. درست است كه احكام ملاكاتی دارند، ولی همان‌‌گونه كه گفته شد، بسیاری از ملاكات احكام برای عقول جزئیه مخفی‌اند و اگر عقول می‌‌توانستند این ملاكات را بفهمند، شاید اصلاً ارسال رسل ضرورتی نداشت. یكی از ادلّة ضرورت نبوّت همین است كه عقل بسیاری از چیزها را نمی‌‌فهمد، با اینكه آن‌ها در سعادت انسان نقش دارند؛ یعنی عقل حكم می‌‌كند به اینكه باید دنبال سعادت رفت. هر كسی فطرتاً و به حكم عقلش، سعادت خود را می‌‌خواهد، اما اینكه چه چیزی مایة سعادت است، عقل این را به درستی درك نمی‌‌كند. قرآن مجید هم می‌‌فرماید: «رسُلا مُبَشِّرِینَ وَ مُنذِرِینَ لِئَلا یَكُونَ لِلنَّاسِ عَلَی اللّهِ حُجَّةٌ بعدَ الرُسلِ» (نساء: 165)؛ یعنی ما پیامبران را فرستادیم تا مردم نتوانند علیه ما احتجاج كنند؛ اگر پیامبران را نمی‌‌فرستادیم مردم علیه ما احتجاج می‌‌كردند. كسی كه می‌‌گوید ما فقط كتاب و سنّت برایمان حجّت است، خود كتاب می‌‌گوید: ما پیامبران را فرستادیم تا مردم حجتی علیه ما نداشته باشند. حجتی كه مردم می‌‌توانند داشته باشند، چیست؟ آیا چیزی جز حكم عقل است. می‌‌گویند: خدایا، تو كه ما را خلق كردی، هدفی هم در نظر داشتی، ما كه نمی‌‌دانستیم چگونه باید به آن هدف برسیم، چرا كسی را نفرستادی تا ما را راهنمایی كند؟

به هرحال، منظور این است كه نسبت بین دین و فلسفه عموم و خصوص من وجه است؛ یعنی در جاهایی دین سخن دارد و فلسفه اصلاً جایی ندارد، عقل راهی ندارد، و در جاهایی فلسفه سخن می‌‌گوید مثل غیر مسائل الهّیات بالمعنی ‌‌الاخص، از امور عامّه، جواهر و اعراض، كه مسائل دینی در آنجا جایی ندارند؛ مثل ریاضیات كه عقلی صرف است؛ و جاهایی هم هر دو در آنجا با هم جمع می‌‌شوند هم فلسفه و هم دین بلكه حتی خود دین هم آنجا با روش فلسفی كار كرده و آن عبارت است از: عقاید. همان‌‌گونه كه فرمودند، عقاید ر یعنی اینكه خدایی هست نمی‌‌توان با گفتة خدا اثبات كرد. اینكه پیامبر ضرورت دارد، یا اینكه پیامبر باید در گرفتن و ابلاغ وحی صادق یا معصوم باشد، این‌‌ها چیزهایی هستند كه جز با روش عقلی اثبات‌نمی‌شوند. بنابراین، ما با عقل همین چیزهایی را كه جزو دینمان و عقایدمان هستند،اثبات می‌‌كنیم؛ یعنی در این امور، فلسفه با دین جمع می‌‌شوند و وجود خدا، نقطة اشتراكشان است. در حكمت احكام هم ما معتقدیم كه این احكام تشریعی‌اند؛ عللی دارند، ولی خیلی جاها ما نمی‌‌توانیم بگوییم علت و یا فلسفه حكمی فلان چیز است؛ چون فهم تمام علل احكام، كه در تشریع آن نقش داشته است، احتیاج به احاطة علمی بر تمام هستی دارد و احاطه بر تمام حقایق هستی مقدور انسان نیست: «ومااُوتیتم مِن العلمِ الاّ قلیلاً.» (اسراء:85) بنابراین، ما می‌‌توانیم با عقلمان بعضی از حكمت‌‌های احكام را بفهمیم. «اِنَّ اللّهَ یأمرُ بِالعدلِ و الاِحسانِ.» (نحل:90) عقل هم می‌‌گوید: عدل و احسان خوب هستند. بعضی از حكمت‌‌های برخی احكام را عقل می‌‌تواند بفهمد. این نقطه اشتراك بین عقل و دین است. پس اگر گفته شد: بین این دو رابطة عموم و خصوص من وجه است، به نظر می‌‌رسد قابل دفاع باشد.

معرفت فلسفی: با تشكر از عنایت استادان گرانقدر به خواست خداـ دنباله بحث را در شماره‌‌ای دیگر پی می‌‌گیریم.



منبع:nashriyat.ir


نظام تمدن نوین اسلامی